سيد محمد باقر برقعى
3720
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بس ساق بلورين كه هويداست ز دامان * كاتش فكند در دل نادان و خردمند رخسارهء گلگون و دلانگيز بتان را * حاشا كه كشد خامهء نقّاش هنرمند در دلبرى و ناز همه فتنهء دوران * وز چهرهء تابنده به ناهيد همانند سويى دوسه دلدار پريچهره خرامان * وزسوىدگر خيره بر آنها نظرى چند چشمى نگران از طرفى بر رخ دلدار * باشد كه زند جانب او يار شكرخند از خلق نهان زير كهن بيد معلّق * گيرند ز هم بوسه دو دلدادهء دلبند گلگون شده از شرم و حيا گونهء معشوق * وز بوسه لبش گشته چو بهرامن و ياكند لرزنده شود گاه دو پستان و گمان نى * لرزيدن چيزى بود اينگونه خوشايند دلداده قسمها كه دلم مشكن و دلدار * سوگند كه من نگسلم از قهر تو پيوند ميعادگه عاشق و معشوق در آنجاست * وز عشق بود خطّهء تجريش كرامند هر گوشهء آن جايگه راز دو دلدار * هر سنگ در آن شاهد پيمانى و سوگند آنجاست كه گرديده دلى خسته ز دلدار * آنجاست كه دلداده ز يارى شده خرسند افسانهء تجريش كنم كوته و بگذار * مكتوم بماند كه چه كرده است خداوند گور عشق « اين چهرهء من است و لب من كه ديرگاه * تا لب بر آن نهى ننشستى ز پا دمى وين چشم توست خيره و افسرده بازگوى * زان اشكهاى گرم ندارد چرا نمى » * * لب بر لبم نهاد و به من گفت با نگاه * اينك همان لبى كه قرار تو برده بود آرى نداشت باور و هر لحظه مىگرفت * در چشم من سراغ نگاهى كه مرده بود * * « اى واى ، اين تويى كه چنين مىكنى نگاه ؟ ! » * در موى خويش چنگ زد و ناگهان گريست « عمرى دويدهاى و به آغوش گرم من * اكنون چگونه چشم تو گويد نياز نيست » * * « اين ديدگان توست چنين سرد و بىفروغ * با من سخن بگوى كه اين نيست باورم بر دل نگاه سرد تو باشد گران ولى * خاموشى تو مىدهد آزار ديگرم » * *